بزرگ ترين حسرت زندگي فرزاد حسني اين است كه چرا در سال 1320 به دنيا نيامده است. او دوست داشت الا ن 64 ساله بود!
هم بازيگر است، هم مجري و هم گوينده. البته گاهي شعر هم مي گويد و به هر حال همه فن حريف يا به قول معروف آچار فرانسه است. او در شهريور ماه به دنيا آمده است، حسابي خودش را قبول دارد و مطمئن است راهي كه تا به امروز آمده، راه مناسب و باب ميلش بوده است. در تمام مدت مصاحبه، دايم به ويترين شيشه اي كه پشت سرمان قرار گرفته بود، نگاه مي كرد و تصويرش را در آن مي ديد.. گويا رابطه خوبي با آينه دارد.

چرا دايم در آينه به خودتان نگاه مي كنيد؟
چون هر بار كه در آينه به خودم نگاه مي كنم به چيز تازه اي مي رسم كه قبلا آن را نديده بودم.
معلوم است كه خيلي خودتان را قبول داريد؟
نه، من دوست دارم ديگران قبولم داشته باشند. خودم را آن قدر قبول دارم كه مي دانم حيطه هايي كه به آن ها وارد مي شوم جاي من است و از اين نظر مطمئن هستم.
تصوير روشن از دوران كودكي.
حياط خانه مان كه يك حوض بزرگ داشت و در آن حوض يك ماهي قرمز و تپل ورجه وورجه مي كرد. حياطي كه دور تا دور آن پيرمردها و پيرزن هاي قديمي تهران زندگي مي كردند و اين مساله بزرگ ترين شانس من بود. چون درس زندگي را از تك تك آن ها آموخته ام.
شيطنت دوران كودكي؟
مادربزرگم هوويي داشت كه به او مي گفتيم عزيز. من هميشه عزيز را اذيت مي كردم، مثلا كنارش مي خوابيدم و شروع مي كردم به كشيدن موهايش و يا با چوب بادبزن مي زدم توي سرش.
به خانه كودكي هايتان سر مي زنيد؟
نه، چون خرابش كرده اند و اتفاقا وقتي داشتند آن را خراب مي كردند، من آن جا بودم .
در آن خانه و آن سال ها چه چيزي را جا گذاشتيد؟دوست دارم در هيچ سالي، هيچ چيزي را جا نگذارم. دوست دارم سال ها در من چيزي را جا بگذارند و تلاشم بر اين است كه از آن سال ها در اجراها، بازي ها و اشعارم وام بگيرم.
بزرگ ترين حسرت زندگي فرزاد حسني اين كه چرا در سال 1320 به دنيا نيامده ام.
چرا 20؟براي اين كه آن سال ها دوران رونق شعر، بازيگري تئاتر، ادبيات و . بود و از يك نظر هم شايد الان دوست داشتم 64 ساله باشم.
اگر متولد 1320 بوديد، باز هم به اين سمت مي آمديد؟
بله. حتي شايد بيشتر و بهتر اين مسير را ادامه مي دادم.
بار كه صداي راديو را شنيديد.
اولين بار، برنامه صبح جمعه با شما من را جذب كرد. خيلي بچه بودم. آن موقع كه راديو گوش مي كردم، هنوز جنگ بود و من به مدرسه مي رفتم.
چه چيز راديو برايتان جذاب بود؟
اين كه مي توانستم با ذهنيت و روياهايم براي گوينده ها و صداهايي كه مي شنوم تصوير درست كنم.
براي مثال وقتي برنامه هاي خانم عذرا وكيلي را گوش مي كردم، براي چهره ايشان تصويري ساخته بودم كه بعدها وقتي ايشان را در راديو ديدم بسيار متفاوت بود. جالب اين جاست كه الان من گوينده برنامه اي هستم كه خانم وكيلي تهيه كننده آن هستند؛ اين يعني بارور شدن آرزوهایم.
آن زمان كه شنونده برنامه خانم وكيلي بوديد، فكرش را مي كرديد كه روزي همكار ايشان بشويد؟
بله، چون از همان كودكي بازيگر شدن جزو دغدغه هايم بود. من تنها كسي بودم كه در مدرسه هميشه مي گفتم مي خواهم بازيگر شوم. دكتر بودن يا مهندس شدن را دوست ندارم. اگرچه امروز يك مهندس بازيگر هستم. (مي خندد)
شما شعر هم مي گوييد. از چه شاعري بيشتر شعر مي خوانيد؟
فرقي نمي كند. از همه شاعران.
بگوييد كه به واسطه آن به اسرار درون تان پي ببريم!
دست بكش رو خواب ابر و/ماهو مهمون كن به بستر/
معجزه كن معجزه گر./
بزرگ ترين مشكلي كه در اجرايتان داريد.
اين كه يك دفعه يك عالم كار بداهه به سراغم مي آيد كه نمي دانم با آن ها چه كنم پرسش همه اين سالها.
به چه نتيجه اي رسيده ايد؟به آن جا كه تويي من نرسيدم!
تا به حال براي خودتان گريه كرده ا يد؟
بله، چند شب پيش، قبل از اين كه وارد خانه شوم، پشت در نشستم و گريه كرد.
چرا؟احساس كردم براي خودم غريبه شده ام و خودم را گم كرده ام. احساس كردم درونم با خودم غريبه شده و در واقع به گونه اي خودم را در خودم گم كرده ام.
هر جور كه دوست داريد مصاحبه را تمام كنيد؟
هر كاري كه مي كنيد، سعي كنيد در آن يك طعم، يك رد و يك اثر انگشت ازتان باقي بماند. اين طوري هيچ كس نمي تواند جاي شما را بگيرد.
منتظر خبرهای خوب باشید.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:44  توسط یه گل



