خیال میکنم طنابی که مرا به تو میرساند پاره شده و من آویزانم بین زمین و آسمان.فکر میکنم گم شده ام و دیگر هیچ وقت پیدایم نمیکنی.صدایت میکنم و فکر میکنم صدایم را نمیشنویف یا خودت را به نشنیدن میزنی.جوابم را نمیدهی.محلم نمیگذاری.اصلا انگار نه انگار که من هستم. آن وقت است که فکر میکنم نیستی. چون اگر بودی حتما یه کاری میکردی.
اسم این حسها،اسم حسها که آدم را مچاله میکندناامیدی است.میدانم تو از ناامیدی بدت میاید و ناامیدها رو دوست نداری.میگویی ناامیدی یه جور کفر است، یه جور فراموش کردن تو.راست میگویی.اما با همه این حرفها گاهی نمیتوانم ناامید نشوم.فکر میکنم ناامیدی کار شیطان است.
سلام به همگی : امیدوارم که حال همه خوب باشه و نماز و روزهانون هم قبول باشه. متن بالا یه درددل ساده با خدا بود.خداییش بعضی اوقات آدم جدی جدی کم میاره.حالا که نزدیک عیدفطر امیدوارم خدا توی این ماه این نیرو به ما داده باشه که هیچ وقت احساس ناامیدی نکنیم.البته همه ما یه استاد خوب داریم که بهمون یاد داده هیچ وقت نباید از اونی که از رگ گردن به ما نزدیکتره ناامید بشیم.امیدوارم که هر چه زودتر وقت امتحان بزرگ استاد هم به اتمام برسه و ما خیلی زود ایشون رو ببینیم.البته تا گفته نماند که امسال هم با سندس از حضور استاد در این ماه عزیز فیض بردیم و سعی کردیم شاگردهای خوبی باشیم و از نهضت ضد غیبت و ضد تهمت پیروی کنیم.
عید سعید فطر رو به همه تبریک میگم و امیدوارم که شاد و سربلند باشید. و اما حرف آخر از قول استاد : امیواریم که روزی سندس بر قامت همه ما بنشینه. یا علی.



